هفته گذشته واکسن زدم .                                     

خانمی که واکسن می زد، از من پرسید  کدام واکسن را می خوام و انتخاب من سیوفارم بود.فایزر که نداشتن.اگر داشتن می زدم.

زمان ثبت نام موزه دفاع مقدس،مکانی بود که انتخاب کردم اما بعد از رفتن به آنجا پشیمان شدم.به دلیل ازدحام،پروتکل های بهداشتی اصلا رعایت نمی شد و مردم در صفی طولانی منتظر بودند که بتوانند واکسن خود را بزنند.

نکته دیگر اینکه بیشتر خانم‌ها پیر و مسن بودند و  کسانی که سنشان کمتر از ۵۰سال بود،خیلی کم بودند و اغلب هم به عنوان همراه،با پدر یا مادرشان آمده بودند.

بعد از واکسن فقط تا۷۲ساعت کمی سنگینی در دستم احساس می کردم و به لطف آب هویج و سیب هایی که شهراد به خوردم می داد، به خیر گذشت.

به گذشته ها برگشتم،زمانی که آریا را برای واکسن زدن می بردیم و او اصلاً دوست نداشت اما گریه هم نمی کرد اما بعدش کلی باج می گرفت که چون گریه نکردم باید برام اینو بخرین و اونو بخرین.

لعنت به کرونا. این ویروس لعنتی ثابت کرد که واکسن زدن فقط در زمان کودکی نیست و من زنانی را دیدم که از ترس واکسن فشارش افتاده بود و نمی توانست روی پای خود بایستد.برخی از ترس می گیرند.