هفته پیش ،خیلی از زندگی ناامید بودم.آن قدر که مرگ را نزدیک می دیدم و برای نخستین بار وصیت کردم.

متاسفانه در خانواده کوچک من،با این قضیه برخورد خوبی صورت نگرفت.شهراد و آریا از این ناامیدی من ناراحت و عصبی شدند و به ناچار به طریقی دیگر وصیت کردم.اول به همسرم که در طول این سال ها ،همیشه همراهم بود و بعد حرف هایی با پسرم داشتم و حالا که حالم خوب شده ، از همراه همیشگی ام ممنونم.

الان اما،دوباره در اوج امید و میل به زندگی هستم.الان از مرگ نمی ترسم.تنها چیزی که مرا می ترساند ،دوری از آریا و شهراد است.