خیلی زود نبود،اما گذشت.حالا که به پشت سر نگاه می کنم واقعا کوله باری از تجربه را می بینم.

نگاهم به خیلی چیزها عوض شده ،حال دیگر هر چیزی مرا خوشحال نمی کند. با هر چیزی هم ناراحت نمی شوم.کسانی را در اطرافم دارم که به دنیا می ارزند. شهراد بیشتر از همسر بوده و هست. یک دوست خوب،سنگ صبور ،همراه و هر آنچه که در مورد یک عزیز می توان ،گفت.

آریا ،پسری که خیلی حواسش به من است اما حالا دیگر وقتش رسیده که احساس استقلال بیشتری داشته باشد.باید کاری کنم که از این وابستگی و دلبستگی او کم شود. از من به عنوان یک مادر که دلبستگی و وابستگی کم نمی شود.این برای داشتن آینده ای بهتر برای اوست ،همین.

دوستانی دارم ،یکی بهتر از دیگری ووقتی با هم هستیم ،خوشحالم.دوستانی خوب که تولدم نرسیده دوبار برایم تولد گرفتند.

حالا احساس متفاوت تری دارم.

از این به بعد ،واقعا سرازیری است.

خدایا خانواده کوچک ،عزیزان و دوستانم را برایم حفظ کن.