برو دیگه...
امسال یک بار دیگه تجربه کلاس دوازدهم را دارم. البته قبلا می گفتن سال آخر دبیرستان و الان می گن کلاس 12
امروز باید برم مدرسه و کتاب های کنکور را بگیرم. خنداره داره واقعا. بچه ها تو خونه نشستن و مثلا دارن درس می خونن البته الان که فصل امتحانات هست ، واقعا دارن می خونن و آریا که اصلا از اتاق بیرون نمی یاد.آره باید برم کتاب های کنکورش رو بگیرم.
بچه ها راحت شدن و البته معلم های تنبل هم راحت تر.
وضعیت عجیبی است.خاطرات این روزها فراموش نشدنیه.
آریا می گه مامان دلم برای مدرسه تنگ شده؛ آریایی که پارسال همه اش می گفت ای کاش تعطیل بودیم، ای کاش امروز مدرسه نمی رفتم . ای کاش و ای کاش...و حالا همین آریا دلش برای مدرسه و بچه ها لک زده البته به واسطه شبکه های اجتماعی که دوستاش همیشه حاضرن و حتی نمی ذارن که شبا خواب درست و حسابی داشته باشه و به به قول خودش با سخت گیری های ما ، وضعیت کنترل می شه .بعضی وقتا که دوستاش تماس می گیرن می گم که نمی تونه صحبت کنه، داره درس می خونه. پسرا خیلی بامزه هستن و بعد دوستش میگه می خواستم ببینیم که امروز کلاس کنکور داریم یا نه و خودم جوابش رو می دم و می گم که چه روزی کلاس دارن و چه روزی کلاس ندارن و معلوم بود که دوستش از این همه تسلط !!! هاج و واج مونده .جالب تر این که آریا حسابی از کوره در می ره و می گه چرا نگفتی ؟می خواستم با دوستم صحبت کنم.
کرونا کافیه، برو دیگه .