هر وقت از مسیر حکیم به سمت کرج می ریم،اتاقک های کوچک فلزی نگهبانی را می بینم که سربازان به نقطه ای خیره شده اند.

گاهی در حال قدم زدن هستند و گاه معلوم است که فقط نگاه می کنند و چیزی نمی بینند و من همیشه برای سربازان جوانی که نمی شناسیم،دست تکان می دهم.

می دانم تنها هستند،به دور از خانواده و این برجک های فلزی که سرما و گرما نمی شناسند ،خاطراتی از این جوانان تنها را با خود دارد.

امروز اصلاً حالم خوب نیست. برای جوانانی که سرباز بودند و حالا دیگر نیستند.

شما بهشتی هستید.

لعنت به جنگ