ترنسی با افتخار
با شال و کاپشن خودم را پوشانده بودم. از جلوی غرفه هایی که هریک چیزی می فروختند ،ردشدیم. یکی گلاب،دیگری شربت،عسل و آخری در نهایت شیرینی تعارف کرد. حال جواب دادن هم نداشتم.همه رو به عزیز حواله می دادم. آخری جلو آمد و با صدایی خش دار،گفت:حتی اگه نمی خری،لااقل تست کن،خوشمزه است.
نگاهش کردم. خانمی با موهای کوتاه پسرانه و یه شومیزو شلوار جین.گفتم ،ممنون خانم ،تازه از دکتر اومدم. با این سرماخوردگی شدید نمی تونم چیزی بخورم.
خیلی محکم گفت:من خانم نیستم. با افتخار ،ترنسم. من مرد هستم.
گفتم: ببخشید آقا.
تب داشتم و سردم بود.ولو شدم روی صندلی ماشین.
+ نوشته شده در جمعه ۲۶ بهمن ۱۴۰۳ ساعت ۹:۱۸ ب.ظ توسط آرزو
|