ترنسی با افتخار

با شال و کاپشن خودم را پوشانده بودم. از جلوی غرفه هایی که هریک چیزی می فروختند ،ردشدیم. یکی گلاب،دیگری شربت،عسل و آخری در نهایت شیرینی تعارف کرد. حال جواب دادن هم نداشتم.همه رو به عزیز حواله می دادم. آخری جلو آمد و با صدایی خش دار،گفت:حتی اگه نمی خری،لااقل تست کن،خوشمزه است.

نگاهش کردم. خانمی با موهای کوتاه پسرانه و یه شومیزو شلوار جین.گفتم ،ممنون خانم ،تازه از دکتر اومدم. با این سرماخوردگی شدید نمی تونم چیزی بخورم.

خیلی محکم گفت:من خانم نیستم. با افتخار ،ترنسم. من مرد هستم.

گفتم: ببخشید آقا.

تب داشتم و سردم بود.ولو شدم روی صندلی ماشین.

دلتنگی

یک سال گذشت. یک سال بدون شما گذشت ،بابا جون. سال گذشته ،چنین روزی پدرم را به خاک سپردیم. چه روز نحسی بود و چه روز نحسی شد برایم. هرروز که این فاصله بیشتر می شود ،دلم بیشتر می گیرد. دلم برایت تنگ شده ،باباجون روحت شاد